اللهم عجّل لولیک الفرج
قرار بود هر مسلمان
سطل آبی بر سر اسرائیل بریزد
و امروز ما سطل آب را
 
بر سر خود میریزیم

به گزارش خبرگزاری فارس، این روزها سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی پر شده از خبرهایی در مورد چالش سطل آب یخ یا Ice Bucket ایده یک جوان آمریکایی که می‌خواست  بیماری اسکلروز جانبی آمیوتروفیک یا Amyotrophic lateral sclerosis که به صورت مخفف ALS نیز گفته می‌شود را به جهان معرفی کند. این بیماری موجب تباهی و تخریب پیشرونده و غیرقابل ترمیم در دستگاه عصبی مرکزی (مغز و نخاع) و دستگاه عصبی محیطی می‌شود.
این بیماری منجر به از دست رفتن تدریجی عملکرد عضلات می‌گردد و با تضعیف ماهیچه‌ها به تدریج فرد به فلج عمومی مبتلا می‌شود. به طوری که توانایی هرگونه حرکتی از شخص سلب خواهد شد.
مبتکر ایده چالش سطل آب یخ تلاش کرد این بیماری را به مردم جهان بشناساند و از آنها برای کمک به درمان بیماران  کمک بگیرد. در این طرح ابتکاری قرار شد هرفردی سطل آب یخی را بر روی خود بریز و سه نفر را به این چالش دعوت کند و افراد دعوت شده حداکثر باید 24 ساعت پس از دریافت دعوت یا روی خودشان سطل آب یخ بریزند یا 100 دلار برای کمک به بیماران این بیماری جدید بپردازند. البته گفته شد افرادی هم که روی خود آب یخ ریخته‌اند 10 دلار پرداخت می‌کنند.
این چالش خیلی زود به ایران رسید و ستاره‌های فوتبال ایران هم به تقلید از بازیکنان و مربیان خارجی دست به انتشار ویدیوهایی در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی کردند.
علی کریمی یکی از مشهورترین‌ها و اولین چهره‌هایی بود که این کار را انجام داد و علی دایی، مازیار فلاحی و رضا عطاران را به چالش طلبید!
عطاران دعوت کریمی را اجابت کرد و سطل آب یخ روی خود ریخت و از کلاه قرمزی؛ شخصیت عروسکی دعوت کرد تا آب یخ روی خود بریزد.
alt
علی دایی اما گفت بعد از بازی با پدیده دعوت کریمی را اجابت می‌کند. ستاره‌های والیبالیست‌ هم خیلی زود به این جنبش آب یخ پیوستند.
گفته می‌شود افرادی که در ایران چالش آب یخ را ترویج داده‌اند قصد کمک به موسسه‌های خیریه‌ای مثل محک را دارند البته در ایران چالش سطل آب یخ بیشتر از آنکه ابعاد خیرخواهانه داشته باشد تبدیل به تفریح ستاره‌های .... و معروف فوتبال، سینما و تلویزیون شده است. آب‌بازی که در فضای مجازی و البته برخی رسانه‌ها بازتاب گسترده‌ای هم داشته و دارد.
حتی برخی از فوتبالیست‌های پیشکسوت و هنرپیشه‌ها نیز ویدئویی سرشار از خنده و شوخی از خود همراه با آب بازی! را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند!
آب‌بازی میلیاردرها در حالی مورد توجه اهالی رسانه و علاقمندان ورزش و هنر قرار گرفته که کشورمان با مشکل خشکسالی و کمبود آب مواجه شده است. به طوریکه برخی از هنرپیشه‌ها به این مسئله اشاره کرده‌اند و خواستار صرفه جویی درمصرف آب شده‌اند.
در یکی از کشورهای عربی اما اتفاق جالب‌تری رخ داد فردی بدون تقلید کور کورانه از چالش سطل آب یخ گفت: من برای بیماری که حتی اسمش را هم نشنیده‌ام آب یخی روی سرم نمی‌ریزم ولی برای کودکان غزه که می‌بینم و قربانی رژیم صهینونیستی می شوند سطلی از خاک بر سر خودم می‌ریزم!
ولی در ایران ما فقط به دنبال اعلام نام مشهور بعدی برای استقبال از چالش سطل آب یخ هستیم تا با دیدن ویدئویی کوتاه از او بخندیم! خنده‌ای که از گریه غم انگیز‌تر است اینکه هدف چالش سطل آب یخ در ایران گم شد و تبدیل به تفریح و شوخی ستاره‌ها شد!
کاش حداقل به بُعد خیرخواهانه این طرح ابتکاری هم توجه می‌شد نه آنکه سطلی آب یخ روی خود خالی کنیم و بخندیم حتی بدون اینکه بدانیم برای چه اینکار را انجام می‌دهیم!؟
[ ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ف.بُن ]

گفتاری از آیت الله جوادی آملی :

هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود مگر به وساطت  مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و  خوشحال نمی شود مگر به وساطت مقام رضوان رضا(سلام الله علیه) و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد مگر به  وساطت مقام امام رضا ! او نه چون به مقام رضا رسیده است به این لقب ملقّب شده است بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند ملقّب به رضا شد.

 

 

 

دیدن این مطلب را شدیدا توصیه  می کنم  http://jaryan.ir/?p=8731

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعای فرج

یا علی(ع)

[ ۱۳٩۳/۳/٥ ] [ ۳:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ف.بُن ]

سلام

خدا را شکر به لطف خداوند منان برگشتیم.

امیدواریم سوغاتی هایمان را بیشتر از قبل استفاده کنید.

منتظر حضورتان هستیم.

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعای فرج

یا علی(ع)

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ف.بُن ]

مدتی است که اصطلاحی بین مردم رایج شده است که : "اعصاب نداریم" و این جمله گویی کلید توجیه هر بد اخلاقی و بدرفتاری شده است ، اما آیا این جمله ما را از عواقب اعمال ناشایستی که انجام می دهیم مبرّا می کند .
 مثلا راننده ای که در خیابان در انظار عمومی زبان به فحاشی گشوده و رانندگان دیگر همه را با هم یک جا بهرمند می کند ،آیا با یک کلمه گفتن "اعصاب ندارم" حق همه را به جا آورده و رضایتشان را جلب کرده است؟
یا وقتی بر اثر خستگی و کلافگی بر سر پدر و مادرمان دوست و همکارمان فریاد می کشیم و در نهایت با هزارتا منت گذاشتن می گوییم "اعصاب نداریم" و انتظار دلجویی هم داریم، آیا همین جا ختم موضوع است؟ تمام شد و رفت؟
پس کی می خواهیم رفتار زشت "پرخاشگری" خودمان را درمان کنیم ،کی میخواهیم حق الناس های زاییده این رذیله را از گردنمان برداریم؟
نهی از پرخاشگری در روایات
"پرخاشگری" رذیله ایست سمی که دنیا و آخرت ما را به باد می دهد ، رذیله ای که ائمه معصومین علیهم السلام به شدت از آن نهی کرده اند می فرمایند:
* رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله فرمود: بد اخلاقى‏ و درشت خوئى اعمال را فاسد مى‏کند هم چنان که سرکه شیرینى عسل را.( عیون أخبار الرضا علیه السلام / ترجمه غفارى و مستفید ج‏2/38/باب 31)
پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: در مسلمان دو خصلت روا نیست: بخل و بد اخلاقى.( مشکاة الأنوار / ترجمه هوشمند و محمدى، متن، ص: 489)
در روایت آمده است که: «گناهانى که پرده‏ها را پاره مى‏کند: قرض بدون نیت ادا و اسراف در خرج و بخل بر خانواده و فامیل و بداخلاقى‏ و کم صبرى و تنگدلى و کسالت و سبک شمردن دین داران است.» (آداب راز و نیاز به درگاه بى نیاز (ترجمه عدة الداعی) 175)
* از رسول خدا پرسیدند که شومى چیست؟ فرمود بد اخلاقى‏.( إرشاد القلوب / ترجمه رضایى،ج‏1، 324)
*امام صادق علیه السّلام فرمود : پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: خداوند از توبه شخصى که داراى اخلاق بد است کراهت دارد. عرض شد که: اى رسول خدا! این چگونه است؟ فرمود: [زیرا] هنگامى که از گناهى توبه مى‏کند در گناهى بزرگتر از گناه گذشته واقع مى‏شود. (جهاد النفس وسائل الشیعة / ترجمه افراسیابى 281/ 69)
در حدیثی از پیامبر (صلى الله علیه و آله) می‎خوانیم که فرمودند: «بیش‎ترین چیزی که امت من به سبب آن وارد بهشت می‎شوند تقوی و حسن خُلق است»
پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى‏کند که فرمود: شما را سفارش مى‏کنم به حسن خلق زیرا خوش اخلاق بدون شک در بهشت است و از بد اخلاقى‏ بپرهیزید که بد اخلاق بدون شک در جهنم است.( احتجاجات ( ترجمه بحار الأنوار)،ج‏2،350)
این هشدار پیامبر صلی الله علیه و آله را جدی بگیریم می فرمایند بد اخلاق بدون شک در جهنم است، اگر ما دست از این کج خلقی ها و ناسازگاری هایمان که مصداق کامل بداخلاقی است برنداریم شک نکنیم که جایمان جهنم است.
چگونه از جهنم به بهشت برویم؟
در مقابل رذیله بد اخلاقی فضیلت حسن خلق و خوش رویی را داریم که در روایات ائمه علیهم السلام بسیار به آن سفارش شده است ،اگر می خواهیم از جهنمی که با بدخلقی هایمان تدارک دیده ایم رهایی یابیم راهش خاموش کردن و گلستان کردن آن با باران خوش اخلاقی و حسن خلق است .
در حدیث جامع و جالبی از امام صادق (علیه السلام) در تعریف حسن خُلق چنین آمده است، یکی از یاران امام پرسید: «تعریف حسن خلق چیست؟» امام (علیه السلام) فرمودند: «با نرمش و مدارا با مردم رفتار کنی و سخن خویش را پاکیزه گردانی، و برادرت را با خوش رویی ملاقات کنی». (1)
در حدیثی از پیامبر (صلى الله علیه و آله) می‎خوانیم که فرمودند: «بیش‎ترین چیزی که امت من به سبب آن وارد بهشت می‎شوند تقوا و حسن خُلق است». (2)
در حدیث دیگری حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند: «کامل ترین شما از نظر ایمان کسی است که اخلاقش نیکوتر باشد». (3)
و در حدیث دیگری از مولای متقیان علی (علیه السلام) است که فرمودند: «حسن خلق روزی‎ها را فراوان می‎کند و بر محبت دوستان می‎افزاید». (4)
در حدیثی از پیامبر گرامی اسلام (صلى الله علیه و آله) آمده که فرمود: «از سوء خلق پرهیز کنید که این عمل سرانجام صاحب خود را به آتش دوزخ گرفتار می‎کند». (5)
شاید بگویید: "ای بابا ولمان کنید در این شرایط خراب کی می تواند خوش رو و خوش اخلاق باشد؟مگر برای ما اعصاب گذاشته اند ؟"
بله حق با شماست برخی شرایط محیطی روح و روان ما را آزار می دهد و جایی برای آرامش نمی گذارد ،با این حال باید به این نکته هم توجه داشته باشیم که تحمل این ناملایمات برای ما آرامش دنیا و آخرت را در پی دارد. و دامن زدن به این ناملایمات علاوه بر تیره کردن دنیایمان راهی است مستقیم به جهنم و سوختن و رنج کشیدن تا ابد.
امام صادق علیه السّلام فرمود : پیامبر اکرم صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: خداوند از توبه شخصى که داراى اخلاق بد است کراهت دارد. عرض شد که: اى رسول خدا! این چگونه است؟ فرمود: [زیرا] هنگامى که از گناهى توبه مى‏کند در گناهى بزرگتر از گناه گذشته واقع مى‏شود
پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) می فرمایند: «اى على، سفارشى به تو مى کنم و آن را حفظ کن؛ زیرا اگر این سفارشم را حفظ کنى پیوسته در خیر و نیکى هستى. اى على، کسى که خشمش را ـ که بتواند آن را انجام دهد ـ فرو ببرد، خداوند در روز قیامت امنیت و ایمانى مى دهد که مزه اش را مى چشد». (7)
پیامبر خدا (صلى الله علیه و آله) فرمودند: «إِذا غَضِبْتَ فَاسْکُتْ؛ هرگاه خشمگین شدى سکوت کن». (8)
اگر ما همین یک سفارش از پیامبر عزیزمان را رعایت کنیم شاهد این همه حرمت شکنی و فحاشی و قتل و ...در جامعه نخواهیم بود.
ما باید بیاموزیم به جای کج خلقی و بد اخلاقی و جدال با همدیگر ،به خاطر رضای خداوند متعال شایسته ترین رفتار را به عنوان یک انسان داشته باشیم نه چون حیوانات وحشی فقط در فکر دریدن همدیگر باشیم .
از امام کاظم (علیه السلام) نقل شده که فرمودند: «مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ، کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یوْمَ الْقیامَةِ؛ هر کس خشمش را از مردم باز دارد، خداوند نیز در روز قیامت خشمش را از او باز خواهد داشت». (9)
پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله) فرمودند: «إِذا غَضِبَ أَحَدُکُمْ، فَلَیتَ وَضَّأْ بَالْماءِ الْبارِدِ، فَاِنَّ الْغَضَبَ مِنَ النّارِ؛ هرگاه یکى از شما خشمگین شد، با آب سرد وضو بگیرید، زیرا خشم از آتش است». (10)
امام علی (علیه السلام) می فرمایند: «شَرُّ النَّاس مَن لایعفُوا عَن الزِّلّة وَ لا یستُرِ العَورَة؛ بدترین مردم کسی است که از لغزش دیگران عفو و گذشت نکند و عیب‌پوشی ننماید». (11)


الهم عجل لولیک الفرج

التماس ذعای فرج

یا علی(ع)

منبع:tebyan.net

[ ۱۳٩٢/۱٠/٦ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ف.بُن ]

آیا واقعا حرام بودن دوستی پسر و دختر در قرآن آمده؟

در آیه‌ی 5 از سوره‌ی مائده ابتدا می‌فرماید «أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبات‏»، یعنی آن چه پاک، طاهر، نیکو و مفید است را بر شما حلال نمودم. سپس به برخی از نیازهای ضروری مانند «خوردن» اشاره نموده و پس از بیان حکم آنها، به نیاز «مرد و زن» به یک‌ دیگر پرداخته است و پس از بیان ضرورت برقراری روابط و انحصار نیکو و حلال بودن آن به شکل ازدواج (نکاح)، ‌تأکید می‌فرماید: «غَیْرَ مُسافِحینَ وَ لا مُتَّخِذی أَخْدان‏»، یعنی این رابطه نباید به شکل رفیق‌گیری [همان دوست دختر و پسر] و زناکاری باشد.
خداوندی که انسان را خلق نموده و راه‌های رسیدن به کمال و سعادت دنیا و آخرت را به نشان داده و با بیان چگونگی روابط انسان با هر شخص، جامعه یا موضوعی به گونه‌ای که هم رفع نیازش را نماید و سبب کمالش گردد قوانینی وضع نموده است، نه تنها خود بهتر از هر کس دیگری می‌داند که انسان [اعم از مذکر یا مۆنث] به جنس مخالف نیاز دارد، بلکه می‌فرماید: خودم در قوانین تکوینی خلقتم، و بر اساس علم و حکمتم این غریزه و محبت را به شما داده‌ام. هم چنان که نیاز و محبت چیزهای دیگری را نیز بر شما قرار داده‌ام.
اما اگر انسان برای رفع هر نیازش بدون هیچ قانونی که منتج به فایده‌ی او شود عمل کند، از تعقل و اراده‌ی خود که وجه متمایز او با حیوانات است، هیچ بهره‌ای نمی‌برد و لذا چون حیوانات و بلکه پست‌تر می‌گردد [کالانعام بل هم اضل]. لذا برای هر فعلی قانونی وضع نمود و در این قانون بهترین‌ها را حلال و مضرات را حرام نمود. یا به تعبیری دیگر، اصل‌ها را حلال و بدل‌های تقلبی را حرام نمود.
در آیه‌ی 5 از سوره‌ی مائده ابتدا می‌فرماید «أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبات‏»، یعنی آن چه پاک، طاهر، نیکو و مفید است را بر شما حلال نمودم. سپس به برخی از نیازهای ضروری مانند «خوردن» اشاره نموده و پس از بیان حکم آنها، به نیاز «مرد و زن» به یک‌ دیگر پرداخته است و پس از بیان ضرورت برقراری روابط و انحصار نیکو و حلال بودن آن به شکل ازدواج (نکاح) ‌تأکید می‌فرماید: «غَیْرَ مُسافِحینَ وَ لا مُتَّخِذی أَخْدان‏»، یعنی این رابطه نباید به شکل رفیق‌گیری [همان دوست دختر و پسر] و زناکاری باشد.
البته اگر دقت فرمایید در ادامه نیز می فرماید: هر کس کافر شود، یعنی ایمان و قوانین اسلامی را بپوشاند،‌ یا به تعبیر عمل نکند، «حَبِطَ عَمَلُه‏» - عملش تباه می‌شود. یعنی تلاشش به جایی نمی‌رسد و فایده‌ای نمی‌برد و در نتیجه در آخرت نیز «مِنَ الْخاسِرین‏» - یعنی از زیانکاران خواهد بود. و ما امروز در سرتاسر عالم و در جامعه‌ی خودمان نیز شاهدیم که روابط زن و مرد به شکل دوست، هیچ‌گاه سرانجام نیکویی برای طرفین نداشته است.
 چه عواملی منجر به رابطه نادرست در ارتباط دختر و پسر می شود؟
در زمینه چگونگی روابط دختر و پسر از دیدگاه قرآن و روایات این است که در ایجاد و شکل گیری رابطه ای نادرست مجموعه عواملی موثر است که می توان از میان آنها به نگاه نا مناسب و خود آرایی اشاره کرد .
1- طنازی در سخن
یعنی زنان در برابر مردان آهنگ سخن گفتن را نازک و لطیف کنند، تا دل او را دچار ریبه و خیال های شیطانی نموده شهوتش را برانگیزانند و در نتیجه آن مردی که در دل بیمار است به طمع بیفتد . منظور از بیماری دل نداشتن نیروی ایمان است، آن نیرویی که آدمی را از میل به سوی شهوات باز می دارد. (المیزان، ترجمه موسوی همدانی، ج 16، ص. 461)
قرآن کریم برای جلوگیری از روابط ناسالم میان زنان و مردان می فرماید: "نازک و نرم با مردان سخن مگوئید مبادا آنکه دلش بیمار است به طمع افتد بلکه درست و نیکو سخن بگویید."(احزاب. 32) تاثیر کلام به قدری است که مولای متقیان از سلام کردن به زنان جوان خودداری می کند و می فرماید: "می ترسم از این که صدای آنها مرا خوش آید و از اجرم کاسته شود."( شیخ حر عاملی، آداب معاشرت، ص. 67)
سخن معمولی و مستقیم بگویید، سخنی که شرع و عرف اسلامی (نه هر عرفی) آن را بپسندد و آن سخنی است که تنها مدلول خود را برساند، نه اینکه کرشمه و ناز را بر آن اضافه کنید .
2- تأخیر در ازدواج
زن و مرد، مکمل نیازهای روحی و روانی یکدیگرند و هر یک بدون دیگری احساس فقر و نیاز می نماید. زن به دنبال تقدیس از جانب مرد و در آرزوی این است که تنها ملکه کاخ عشق و محبتش باشد. (مرتضی مطهری، نظام حقوق زن در اسلام، ص. 148) و به قول ویل دورانت: زن فقط وقتی زنده است که معشوق باشد و توجه کردن به او مایه حیات اوست. (ویل دورانت، لذات فلسفه، ص. 141) و مرد نیازمند کسی است که قلبش برای او بتپد و با گرمی نگاه و کلام پرمهرش، او را در مواجهه با ناملایمات زندگی امید بخشد و خلاصه اینکه "هر یک از ما، در جدایی فقط نیمه ای از انسان است و همیشه نگران آن نیم دیگر است"تا زمانی که دختر و پسر جوان این نیاز فطری را از راه ازدواج تأمین نکرده و به آرامش روانی نرسیده باشند در معرض خطر هستند. لذا رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمود: آن کس که ازدواج کند نیمی از دینش را حفظ کرده است." (میزان الحکمه، ج 4، ص 272، حدیث. 7807)
3- بستر اجتماعی
یک عامل بسیار مهم در ایجاد چنین روابطی، وجود زمینه ای اجتماعی و گاه پنهان در میان جوانان است. اگر در جامعه جوان چنین افکاری رایج شود که داشتن دوست پسر و یا دوست دختر، نشانه قدرت و جاذبه اجتماعی است و یا این اندیشه که داشتن چنین روابط، نشانه بزرگ شدن است و یا پیداکردن دوست برای یکدیگر را بخشی از پیمان دوستی به شمار آورند، روز به روز بر میزان این روابط افزوده خواهد شد. برای رهایی از این زمینه فساد یکی از راهکار های آن را می توان در دقت در انتخاب همنشین جستجو کرد .
باید راه های صحیح دوست یابی را آموزش داد تا جوانان با دید باز و اندیشمندانه همنشین و دوست خود را انتخاب نمایند.
رسول خدا(صلی الله علیه وآله) می فرمایند: "دین و منش هر شخصی، متناسب با دوست و همراه است." (میزان الحکمه ، ج 5، ص 297، حدیث. 10221)
دین
4- عدم تقید خانواده به مسائل دینی
جوانان اولین برخوردها و معاشرت های ناسالم و مختلط را در خانه تجربه می کنند.فرهنگ خانواده است که حد و مرزها را به فرزندان می آموزد.
لذا قرآن کریم می فرماید: "ای مومنان! خود و خانواده خویش را از آتش دوزخ نگاه دارید."(تحریم. 6) یعنی خود و زن و بچه خود را تعلیم خیر دهید و ادب نمایید. (الدر المنثور، ج 6، ص. 244) و در نگهداری خانواده همین بس که به آنها امر کنید بدان چه که خدا امر کرده و نهی کنید از آنچه خدا نهی کرده است. (کافی، ج 5، ص. 62)
اگر خانواده ها حدود شرعی را در روابطشان مراعات نکنند، دیگر چه انتظاری از جوانان با آن شرایط روحی و هیجانی می توان داشت .
5- بی توجهی به نیازهای جوانان در خانه
جوانان به محبت، برقراری صمیمیت، تنوع، تفریح و هر چیزی که شور و نشاط آنان را حفظ کند، نیازمند هستند. اگر والدین این نیازها را تأمین نکنند، خود آنان دست به کار می شوند و از آنجا که معمولا جوانان شتابزده و ناپخته عمل می کنند، از هر طریقی برای رفع نیاز خود اقدام می کنند. نکته دیگری که باید به آن توجه داشت، پرهیز از بیکاری است.
خداوند متعال به پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله) توصیه می فرماید: "هنگامی که از کار مهمی فارغ شدی خود را به کار دیگری مشغول کن"(انشراح. 7) والدین باید برای اوقات فراغت جوانان خود برنامه داشته باشند.
فعالیت های اجتماعی، فرهنگی، ورزشی و تفریحی علاوه بر اینکه آنها را از بسیاری از فسادها حفظ می کنند، در رشد ابعاد مختلف جوان موثر است. والدین در برخورد با جوانان باید طریق اعتدال را پیش بگیرند و از هرگونه افراط، تفریط، برخورد خشک، خشن و انعطاف ناپذیر خودداری کنند. و در ضمن نظارت و کنترل نامحسوس بر رفت و آمد و رفتارهای آنان، شخصیت و حریم خصوصی آنان راحفظ نمایند زیرا اگر شخصیت او از بین برود و عزت و کرامتی نداشته باشد، هیچ امید خیری در او نیست. (شرح غرر و درر، آمدی، ج 1، ص. 394) و از سرزنش و ملامت نیز پرهیز کنند که آتش لجاجت را در آنان شعله ورتر می کند. (میزان الحکمه ، ج 8، ص 485، حدیث. 17831)
 در اینجا این سۆال پیش می آید که کسی که قصد انتخاب همسر دارد از کجا بفهمد که قبلا آن شخص ارتباط نامشروع داشته یا نه؟ یا شایسته همسری هست یا نه؟
قرآن در جواب می گوید:(ألخبیثاتُ للخبیثین والخبیثونَ للخبیثات والطّیباتُ للطیبین والطیبونَ للطیبات)سوره نور آیه 26 
زنان بدکار و ناپاک شایسته مردانی بدین وصفند و مردان زشت کار ناپاک نیز شایسته زنانی بدین وصفند و بالعکس زنان پاکیزه لایق مردانی چنین و مردان پاکیزه نیکو لایق زنانی همین گونه اند.
پس آدمی باید به خودش بنگرد که گذشته و جوانی خود را چگونه سپری کرده؛ آیا مصداق پاکان برای پاکان است یا خدای نکرده...
دوست دختر نگیرید
سوره 5: المائدة - جزء 6
الْیَوْمَ أُحِلَّ لَکُمُ الطَّیِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ حِلٌّ لَّکُمْ وَطَعَامُکُمْ حِلُّ لَّهُمْ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الْمُۆْمِنَاتِ وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ مِن قَبْلِکُمْ إِذَا آتَیْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِینَ غَیْرَ مُسَافِحِینَ وَلاَ مُتَّخِذِی أَخْدَانٍ وَمَن یَکْفُرْ بِالإِیمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِی الآخِرَةِ مِنَ الْخَاسِرِینَ .
امروز چیزهاى پاکیزه براى شما حلال شده و طعام کسانى که اهل کتابند براى شما حلال و طعام شما براى آنان حلال است و [بر شما حلال است ازدواج با] زنان پاکدامن از مسلمان و زنان پاکدامن از کسانى که پیش از شما کتاب [آسمانى] به آنان داده شده به شرط آنکه مهرهایشان را به ایشان بدهید در حالى که خود پاکدامن باشید نه زناکار و نه آنکه زنان را در پنهانى دوست ‏خود بگیرید و هر کس در ایمان خود شک کند قطعا عملش تباه شده و در آخرت از زیانکاران است.
 دوست پسر نداشته باشید
سوره 4: النساء - جزء 5
وَ مَن لَّمْ یَسْتَطِعْ مِنکُمْ طَوْلًا أَن یَنکِحَ الْمُحْصَنَاتِ الْمُۆْمِنَاتِ فَمِن مِّا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُم مِّن فَتَیَاتِکُمُ الْمُۆْمِنَاتِ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِإِیمَانِکُمْ بَعْضُکُم مِّن بَعْضٍ فَانکِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَنَاتٍ غَیْرَ مُسَافِحَاتٍ وَلاَ مُتَّخِذَاتِ أَخْدَانٍ فَإِذَا أُحْصِنَّ فَإِنْ أَتَیْنَ بِفَاحِشَةٍ فَعَلَیْهِنَّ نِصْفُ مَا عَلَى الْمُحْصَنَاتِ مِنَ الْعَذَابِ ذَلِکَ لِمَنْ خَشِیَ الْعَنَتَ مِنْکُمْ وَأَن تَصْبِرُواْ خَیْرٌ لَّکُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ.
و هر کس از شما از نظر مالى نمى‏تواند زنان [آزاد] پاکدامن با ایمان را به همسرى [خود] درآورد پس با دختران جوانسال با ایمان شما که مالک آنان هستید [ازدواج کند] و خدا به ایمان شما داناتر است [همه] از یکدیگرید پس آنان را با اجازه خانواده‏شان به همسرى [خود] درآورید و مهرشان را به طور پسندیده به آنان بدهید [به شرط آنکه] پاکدامن باشند نه زناکار و دوست‏گیران پنهانى نباشند پس چون به ازدواج [شما] درآمدند اگر مرتکب فحشا شدند پس بر آنان نیمى از عذاب [=مجازات] زنان آزاد است این [پیشنهاد زناشویى با کنیزان] براى کسى از شماست که از آلایش گناه بیم دارد و صبر کردن براى شما بهتر است و خداوند آمرزنده مهربان است.

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعای فرج

یا علی(ع)


منابع :
hawzah.net
x-shobhe
andisheqom.com
tebyan.net

[ ۱۳٩٢/۱٠/۳ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ف.بُن ]

 

 

عاشورا

ازاین چه شورش است که در خلق عالم است / باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین / بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو / کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب / کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست / این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست / سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه می‌کنند / گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد / بنیاد صبر و خانه‌ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک / مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان / در دیده‌ی اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه‌خیز / روی زمین به اشگ جگرگون کباب شد
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین / پرورده‌ی کنار رسول خدا حسین
کشتی شکست خورده‌ی طوفان کربلا / در خاک و خون طپیده میدان کربلا
گر چشم روزگار به رو زار می‌گریست / خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک / زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان / خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکند / خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق می‌رسد / فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم / کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد / کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی / وین خرگه بلند ستون بی‌ستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه / سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت / یک شعله‌ی برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان / سیماب‌وار گوی زمین بی‌سکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک / جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست / عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر / با این عمل معامله‌ی دهر چون شدی
آل نبی چو دست تظلم برآورند / ارکان عرش را به تلاطم درآورند
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند / اول صلا به سلسله‌ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید / زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش / اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزه‌ها / افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک مجرمش نبود / کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه‌ی ستیزه در آن دشت کوفیان / بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید / بر حلق تشنه‌ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو / فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح‌الامین نهاده به زانو سر حجاب / تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
چون خون ز حلق تشنه‌ی او بر زمین رسید / جوش از زمین بذروه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه‌ی ایمان شود خراب / از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند / طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند / گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد / چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش / از انبیا به حضرت روح‌الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار / تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال / او در دلست و هیچ دلی نیست بی‌ملال
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند / یک باره بر جریده‌ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر / دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین / چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک / آل علی چو شعله‌ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت / گلگون کفن به عرصه‌ی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا / در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز / آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل / شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار / خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه / ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمن / گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر / افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود / شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل / گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی / روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد / نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد / شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند / هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید / هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت / چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد / بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان / بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بی‌اختیار نعره‌ی هذا حسین زود / سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول / رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست / وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی / دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست / زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت / از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات / کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه / خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین / شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد / وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین / ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند / در ورطه‌ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان / واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی ورا چو ابر خروشان به کربلا / طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر / سرهای سروران همه بر نیزه‌ها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام / یک نیزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو / غلطان به خاک معرکه‌ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد / کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست / دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب / از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین / جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد / بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده‌ای / وز کین چها درین ستم آباد کرده‌ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول / بیداد کرده خصم و تو امداد کرده‌ای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه / نمرود این عمل که تو شداد کرده‌ای
کام یزید داده‌ای از کشتن حسین / بنگر که را به قتل که دلشاد کرده‌ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست / در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده‌ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو / با مصطفی و حیدر و اولاد کرده‌ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن / آزرده‌اش به خنجر بیداد کرده‌ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند / از آتش تو دود به محشر درآورند

الهم عجل لولیک الفرج
التماس دعا
حسینی باشید
یا علی(ع)

[ ۱۳٩٢/۸/٢۳ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ف.بُن ]

بسم الله الرحمن الرحیم

مجرد که بودم خصوصا دوران دبیرستان دائم با خودم میگفتم :محمد این همکلاسی های تو که از این سن با دخترها ارتباط دارند و با هم میگردند و تفریح میکنند تکلیفشان چیست ؟و خوب چه اتفاقی برایشان می افتدو اصولا تکلیف تو چیست؟.لازم است بدانید من دوران دبیرستان رادر یکی پر فساد ترین محله های تهران سپری کردم از این رو خیلی فکر و ذهنم به این موضوع مشغول بود که آیا من به عنوان یک نوجوان اهل نماز و مسجد بعد از ازدواجم با این همکلاسی هایم چه تفاوتی خواهم داشت؟ وارد دانشگاه که شدم داستان جدی تر شد و تقریبا بجز من و چند تا بچه مذهبی و یکی دوتا دانشجوی متاهل بقیه همکلاسی ها هرکدام خودشان را با یک دختر سرگرم کرده بودند و اینبار انگار ماجرا جدی تر بود چون بعضی مواقع بحث از ازدواج پیش می آمد و رفتار ها به ظاهر کمی جا افتاده تر بود و گاهی هم پای خانواده ها در میان می آمد اما باز سئوال من پا برجا بود که آیا این طیف از همکلاسی ها جلوتر از امثال من هستند؟زندگی شان موفق تر از من خواهد بود؟

خیلی طول نکشید که کم کم به جواب سوالاتم رسیدم وقتی که دیدم این رفقای ما کم کم تارک دنیا یا ضد زن میشدند و از ازدواج ابراز تنفر میکردند یا بعضی شان بعدا لقمه چرب تر به پستشان میخورد و ندا را با آناهیتا طاق  میزدند و ندا میماند و حوضش.بعضی وقتها شاپور سرش بی کلاه میماند چون سرکار آناهیتا  عاشق پسر عموی فرنگ رفته اش میشد و اصولا خانم به کلی عوض میشد این روال عجیب و مایوس کننده روان این دوستان ما را پاک به هم میریخت هر چند روز یک بار سر دعواهای پسر ها بر سر دخترک های بزک کرده پلیس جلوی دانشگاه می آمد.البته تک و توکی هم مثل مرد به خواستگاری میرفتند و ولی پدر دختر خانمٍ حالا دیگه تحصیل کرده زیر بار نمیرفت و میگفت ما با هم اختلاف سلیقه و خانوادگی داریم و به هم نمی خوریم و هزار و یک داستان از این قبیل.

توهم عجیب این بود که بسیاری از دخترک ها هم فکر میکردند هر چه خود را بیشتر برای جمعیت پسر های دانشگاه عرضه کنند زودتر شوهر میروند و به اصطلاح خودم " جلوی ویترین قرار میگیرند "دریغ از اینکه آن پسر های حتی لاابالی هم  که قصد ازدواج نداشتند ابراز میکردند که مطلقا تمایل به ازدواج با یک مانکن را ندارند و در همین بین یکدفعه می شنیدیم فاطمه با مرتضی ازدواج میکرد که هر دوشان بچه های صاف و ساده ای بودند و اصولا خارج از ویترین دانشکده بودند و خلاصه این افکار انگار پررنگ تر از درس و مشق بود برای ما.تازه ما که اصلا مشتری نبودیم و خانواده من شیوه ی دیگری را برای من ترسیم کرده بود.در همین بین بودند از رفیقان ما که خاطر خواه خواه دختران دفتر فرهنگ و بسیج دانشکده میشدند بدون تعقل و صرفا از روی احساس ٬و باز هم بودند امثال مریم و جعفر هائی از رفقای ما در بسیج که با هم عقد کردند و بعد از سه ماه سر یک مسئله واقعا بچه گانه از هم جدا شدند.

حالا تکلیف من چه بود؟من که به شدت با چشمانم درگیر بودم که به کسی خیره نشوم تا در دامش بیفتم.منی که به سفارش حضرت استادم ادام الله ظله الشریف برای اینکه در موضع گناه قرار نگیرم همیشه ردیف اول کلاس باید مینشستم مثل بچه مثبت ها.منی که هنوز بچه پدرم بودم و میدانستم ارتباط با یک دختر غریبه نهایتا به نفع من نیست و خانواده ام هم پذیرای چنین موردی نخواهند بود.دوست نازنینی داشتم که برایم گفته بود که ارتباط با دختر نامحرم را در کشورشان به نام "رد پای گرگ روی برف مینامند"به این مضمون که هر وقت شما با نا محرمی "غیر از کسی که مشروع با او رابطه خواهی داشت" ارتباط برقرار میکنی به دلایل مختلف آثاری در روح و روان تو بجای میگذارد که بکری و تازگی برف تازه باریده را همچون رد پای گرگ از بین میبرد و به تعبیر او پتانسیل عشق تعبیه شده در وجودت کاهش پیدا میکند و در صورت ارتباط غیر مشروع با یک دختر نامحرم "حتی برای مدتی کوتاه" اثر این ارتباط تو را آزار خواهد داد و دیگر از همسر مشروع خود لذت صد در صد را نخواهی برد و همیشه آثار این دختر بیگانه همراه تو خواهد بود و شاید صدای آن دختر و یا چهره اش از همسر تو جذاب تر بوده و حالا اینجا٬ این یادگار شوم از محبت تو به همسرت خواهی نخواهی کم خواهد کرد.این نظر رفیق عزیزم برای من منطقی به نظر میرسید و تجربه اش را در چند مرد میانسال حتی دیده بودم.برای مثال یک فروشگاه لوازم التحریر بود در محله ما که پسر خوبی بود حدودا ۳۵ ساله.یک روز که به مغازه اش رفتم استثنا سرش خلوت بود و دستش را زیر چانه اش زده بود و غمگین به جائی خیره شده بود.سلام کردم و گفتم:آقا مهرداد چرا تو لکی؟که گفت:هیچی ولی آدم یه جاهائی تو زندگی شکستهائی میخورد که جبران ناپذیره و بعد برایم گفت که در جوانی خواستگار دختر خاله اش بوده که به او نرسیده و از همسرش به اندازه دختر خاله اش خوشش نمی آمده .در همین حرف ها بودیم که بیکباره دختربچه ای حدودا 6ساله و زیبا با چادری سفید داخل آمد و  گفت بابا من برم با این دختره پارک ؟که پدرش هم اجازه داد.چه دختر زیبا و مودبی بود انصافا و دیگر بحث را با مهرداد ادامه ندادم و آنچه میخواستم خریدم و خداحافظی کردم و با خودم گفتم :عجب آدم ناشکریست این مهرداد .به قضای خدا راضی نیست و هنوز در خماری دختریست که حالا ازدواج کرده و احتمالا بچه هم داره اما قدر همسری که چنین دختری برایش تربیت کرده را نمیداند و اصلا از کجا معلوم از آن دخترخاله شاید بچه دار نمیشد از او و هزاران اما و اگر دیگر.خلاصه این احوالات من بود تا آن دوران تا اینکه داستان سفر عمره دانشجوئی  و ماجرای این پست پیش آمد و من وقتی برگشتم ایران رفتم به سراغ سوره نور تا به آیه ۲۶این سوره رسیدم که میفرماید:

الْخَبِیثَاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَالْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثَاتِ وَالطَّیِّبَاتُ لِلطَّیِّبِینَ وَالطَّیِّبُونَ لِلطَّیِّبَاتِ أُوْلَئِکَ مُبَرَّؤُونَ مِمَّا یَقُولُونَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ

و آنموقع بود که یقین کردم که قاعده ازدواج بر این اساس است که هرچه بیشتر پاک باشی ٬پاک تر نصیبت خواهد شد و به عبارت دیگر هر چقدر پول بدهی همانقدر آش خواهی خورد  مگر استثنائاتی که باز هم در آن حکمتی است.

واقعا چقدر بیعدالتی بود اگر دنیا بی حساب و کتاب بود و برای مثال میشد یک عالمه گناه و فحشا کرد و بعد هم با ظاهر سازی بروی به سراغ یک دختر پاک و معصوم از یک خانواده خوب.در ادامه آشنائی ام با این سوره٬ آیات ۳۰ تا ۳۳ این سوره هم بیشتر کمک کرد به من تا در مسیر مجردی ام ثابت قدم تر بمانم و انگیزه بیشتری در گلاویز شدن با شیطان داشته باشم.و حالا رد پای شیطان در زندگی همچو منی خود حکایتی است که در این مجال نمیگنجد.خلاصه این ایام مجردی من در حال گذر بود تا ماه رمضان همان سال بعد از سفر مکه ام که جمعی از دوستان پدرم در خانه ما جمع شده بودند به همراه خانواده برای افطار.بعد از رفتن همه من به شوخی به مادرم گفتم مادر در این جمع کسی را برای من نپسندیدی؟ و او هم خیلی جدی گفت چرا فلانی!و بعد با خواهرم که ۳ سال از من کوچکتر است و آنموقع مجرد بود شروع کردند راجع به یکی از آن دختران حرف زدن و گهگداری هم نظر من را میپرسیدند و من هم با دقت جوابشان را میدادم و ماحصل آن گپ و گفت ما این شد که همگی رفتیم با پدرم راجع به این موضوع حرف بزنیم.به زحمت پدرم را راضی کردیم که یکجا بنشیند و به حرفهای ما گوش بدهد.پدرم تا اسم دختر آقای فلانی را شنید ابراز رضایت کرد و اینبار دیگر به من نگفت که پسر تو که کار نداری ٬سربازی نرفتی و.. .این اولین جرقه جدی شدن خانواده من بود برای اینکه برای من آستین بالا بزنند.این ماجرا خیلی ادامه پیدا نکرد چون دختر خانم قصد ادامه تحصیل داشتند و شاید بنده ی خدا از من خوشش نیامده بود.اینرا پدرش به پدرم گفته بود و این پرونده خیلی زود مختومه شد.حسن این ماجرا در این بود که هم پدرم باور کرد که کم کم وقت ازدواج شازده اش رسیده و هم من خیلی حواسم را جمع کردم که کاری دست و پا کنم و از موانع ازدواجم بکاهم در عین حال بدانم که در غفلت و گناه نباید ایام بگذرانم چون از امتیازاتم نزد خدا کاسته خواهد شد.

روز اول ماه ذیحجه همان سال یکی از رفقای خوبم که الان استاد دانشگاه علامه طباطبائی اعلی الله مقامه الشریف میباشد به من زنگ زد که محمد تا کی میخواهی بیکار بمانی در خانه و بیا که برایت یک کار پروژه ای پیدا کرده ام که ماهی ۳۰۰هزار تومان حقوق میدهد و احتمالا باب میلت است و من هم از خدا خواسته استقبال کردم و از هفته بعد از آن تاریخ در آنجا مشغول به کار شدم.

اینها را همه از وعده های خدا در قسمت پایانی آیه 2 و  آیه 3 سوره طلاق می انگاشتم.از این زمان به بعد مادر و همشیره ام با عزمی راسخ تر به دنبال مورد خوب برای من میگشتند.در همین زمان بود که یک روز مشرف شدم به محضر استادم حفظه الله و به ایشان عرض کردم که آقا جان مجردی اذیتم میکند و از اینکه میبینم دوستانم اکثرا ازدواج کرده اند و من هنوز بدون یار و یاور مانده ام در عذابم ضمنا شیطان هم از هر دری که از دستش فرار میکنم از در دیگر به دنبال من است با حربه های گوناگون.ایشان نصایحی فرمودند تا من به نفسم بیشتر مسلط باشم و دامنم آلوده به گناه نشود که اینجا نقل نمیکنم و در نهایت فرمودند الان دیگر ازدواج بر شما واجب است و باید سریعتر اقدام کنید.

این فرمایشات حضرت استاد مانند چراغی در ظلمات گناه و تباهی دائما فروغ راهم بود و انصافا الان میفهمم که میگویند اگر نصف عمر را به دنبال استاد بگردی ضرر نکردی یعنی چه!چون این حرفها  از زبان پدرم یا رفقایم هیچوقت اینقدر در وجودم اثر نمی گذاشت .در این مدت من با مطالعه کتاب ازدواج آسان آیت الله مشکینی و چند کتاب دیگر و به ویژه با شنیدن سخنان استاد عوامی و حجه الاسلام انجوی نژاد پیرامون ازدواج اطلاعات ذیقیمتی راجع به انتخاب همسر آینده ام بدست آوردم و همه نکات را در دفترچه ای یادداشت کردم و معیار ها را دائما به مادرم منتقل میکردم از جمله اینکه :

ترجیحا موردی که انتخاب میکنند حدودا ۴سال از من کوچکتر باشد و از خانواده ای مذهبی  و به لحاظ اقتصادی در حد خودمان باشند و ترجیحا از استان های اطراف خودمان باشند که تفاوت فرهنگی کمتری داشته باشیم.ضمنا تحصیلات دانشگاهی و حتی حوزوی از ملاک های من نبود.زیر بار ازدواج با دختر مسئولین هم نرفتم در چند مورد و اصولا عقیده ام این بود که هر چه طرف مقابلم ساده تر و بی آلایش و بی آرایش تر باشد هم برای من و هم در نهایت برای خودش بهتر است.مادرم به اتفاق همشیره به منزل موردهای مختلفی میرفتند تا با آنها آشنا شوند ولی هرکدام به دلایلی به مذاقشان خوش نمی آمد.بویژه به دلیل تفاوت های فرهنگی و  قد بلند من ٬مادرم بعضی مواقع منزل خیلی ها نمیرفت و این یک فاکتور٬ قد دختر خانم ٬فاکتور اختصاصی مادرم بود که من به او چیزی نگفته بودم.چند وقتی نگذشته بود که عده ای از دوستانم که میدانستند که قصد ازدواج دارم بنا گذاشتند به معرفی مورد ازدواج به من با ارائه مختصری از محسنات دختر خانم ها.من هم تلفن موردهای خوب را میگرفتم و به مادرم میدام وایشان میرفت و با دست خالی بر میگشت.

یکبار یکی از دوستانم که موردی معرفی کرده بود از هم کلاس های همسرش٬و مورد پسند مادرم واقع نشده بود با حالتی غضبناک به من گفت:خیلی بی عرضه ای محمد ٬تا وقتی انتخاب همسرت را به مادرت واگذار کرده ای به هیچ جا نمیرسی و باید سالها مجرد بمانی .حرفهای او که همسرش را خودش در دانشگاه پیدا کرده بود خیلی روی من اثر گذاشت. شب که رفتم منزل با لحنی ناپسند(متاسفانه)خطاب به مادرم که جانم فدایش گفتم:مامان تو برای چی این دختری رو که فلانی معرفی کرده بود رد کردی. مادرم با متانت گفت:پسرم به تو نمیومد! من هم تمام حرف هائی رو که رفیقم گفته بود را با همان لحن برای مادرم تکرار کردم و او هم بعد از اینکه ناراحتی اش را مادرانه فروخورده بود گفت:باشه پسرم فردا زنگ میزنم و قرار میذارم با هم بریم خونشون.من هم پذیرفتم و رفتم.فردا مادرم گفت که فردا ساعت ۴ عصر قرار گذاشتم.پدرم هم گفته بود می آید.این اولین جائی بود که برای آشنائی و نه خواستگاری دسته جمع میرفتیم.من مخالف خرید گل بودم و فقط به شیرینی اکتفا کردیم.وارد منزل دختر خانم محترمه شدیم و نشستیم.پدرش نشسته بود مردی جاافتاده بود و اهل دیانت .سربحث را باز کرد و از من و کار و بارم پرسید و رشته ام.تا گفتم رشته ام حقوق است و ترم های آخرم بلافاصله گفت:خوب چند روز دیگر آزمون وکالت است.شرکت کرده اید در آزمون؟من که خیلی بهم برخورده بود گفتم خیر بنده قصد وکیل شدن ندارم و از این حرفه خوشم نمی آید .بعد از۲۰دقیقه سر و کله دختر خانم پیدایش شد بدون چائی ٬چون چائی را مادرش آورده بود.بدون اینکه خیلی در احوالاتش دقیق شوم فقط دیدم که پایش را روی پایش انداخت و کنار مادرش نشست با حالت غروری زنانه در حالیکه نه مادرم و نه مادرش پایشان روی پایشان نبود.بعد هم طبق مجوز شرعی اسلام نگاهی به چهره اش انداختم و...سکانس آخر:بعد از حرفهای کلیشه ای بین پدر ها و مادر ها در باب اینکه چقدر برای فرزندانشان زحمت کشیدند و آرزویشان خوشبختی آنهاست جلسه بدون قول و قرار خاصی به پایان رسید.در راه بازگشت من پشت فرمان بودم.پدر و مادرم و خواهرم مشغول تعریف و تمجید از خانواده این دختر خانم بودند و بنده های خدا از ترس من که نکند دلم پیش این دختر گیر کرده باشد راجع به دختر خانواده حرفی نمیزدند و جانب بیطرفی را رعایت میکردند.تا اینکه رسیدیم خانه و هر کسی رفت سراغ کارش.من هم نمازم را خواندم و رفتم به رختخوابم و به فکر فرو رفتم.کم کم چراغ های خانه خاموش شد که حاکی از این بود که همه خوابند.ساعتی نگذشته بود که چراغ اتاقم روشن شد و مادرم مهربانانه صدایم زد:محمد٬محمد جان بیداری؟ من هم گفتم:آره بیدارم. آمد بالای سرم و با ترس گفت:خوب محمد نظرت چیه راجع به طرف؟من هم گفتم:راستش رو بخواهی جدای از اینکه چهره اش به دلم ننشست ولی از احوالاتش در طول آن مدت خیلی آزارم داد و اصلا دختر مهربان و افتاده ای به نظرم نرسید.اینرا که گفتم مادرم مرا بوسید وگفت اتفاقا من و پدرت هم همین نظر رو داشتیم و فقط ملاحظه تو را میکردیم و چیزی نمی گفتیم و الان خیالمان راحت شد.و ادامه داد:پسرم من که به تو گفتم این دختر خانم به تو نمی آید.محمد جان انشاالله خودم بهترین دختر را برایت پیدا میکنم.به اینجا که رسید یاد رفتار زشت و اصرار بیجای خودم بر اینکه خودم باید طرف ببینم افتادم و ناخودآگاه دست مادرم را بوسیدم و گفتم :مامان من به چشمای تو مثل چشمای خودم اعتماد دارم .بعد هم ماشین رو برداشتم و رفتم شب گردی تا حالم جا بیاید و در راه به رفیقم زنگ زدم و هر درآمد از دهنم نثارش کردم. از آن تاریخ به بعد دیگر برایم مهم نبود که خیلی ها همسرشان را چطور و در کجا و به واسطه چه کسی پیدا میکردند و فقط مطمئن بودم که مادرم و خواهرم تامین کننده نظرات من خواهند بود و کلا خدا که حواسش جمع است که سر بنده اش کلاه نرود و حقش ضایع نشود.چند ماه بعد خواهرم نیز ازدواج کرد به همان طریق سنتی یعنی  اول مادر دامادمان آمد با خواهرم آشنا شد و بعد هم خواستگاری و ازدواج. بعد از ۳سال هنوز مجرد بودم و امیدوار و هر روز منتظر خبر خوشی از سوی مادرم.درخواست از خدا و وسیله قرار دادن اهلبیت علیهم السلام و اولیای الهی کار هر روزم بود و به توصیه مرحوم آیت الله بهجت در اکثر قنوت نمازها دعایم این بود که:اللهم ارزقنی زوجة صالحة بحق محمد و آله الطاهره. تا اینکه درسم تمام شد و مردد شدم بین ادامه تحصیل و سربازی .رفتم خدمت حضرت استاد حفظه الله و ایشان راهنمائی فرمودند :برای اینکه راحت تر ازدواج کنی اول برو خدمت و بعد ادامه تحصیل بده.من هم همانروز از رفتم از پست دفترچه گرفتم و چند ماه بعد رفتم سربازی.از آموزش سربازی که برگشتم در تهران به خدمت ادامه میدادم به عنوان لیسانس وظیفه.خودم خیلی فضای روحیم عوض شده بود و آمادگی ام را برای ازدواج خوب نمیدیم.ولی مادرم کماکان به دنبال عروسش میگشت تا اینکه ۶ ماه که از سربازی ام بیشتر نگذشته بود که مادرم به من گفت که با خواهرت چند روز بعد برای دیدن دختر خانمی خواهیم رفت.من هم بنا را گذاشتم بر غر غر کردن که آنموقع که برای خودمان کاری داشتیم و دانشجو بودیم برایمان کاری نکردید و حالا اول سربازی من میخواهید بروید خواستگاری چه بگوئید؟و از مادرم پرسیدم که حالا این طرف را چگونه پیدا کرده اید؟که مادرم گفت:زنگ زدم خانم فلانی حال و احوال کنم حرف ازدواج پیش آمد و او میگفت هر جا میروم قد دختران از پسرم بلند تر است و من هم گفتم اتفاقا هر کجا من میروم قد دختران از پسرم خیلی کوتاهتر است که خانم فلانی گفت:اتفاقا چند وقت پیش دختری را دیده که قد بلندی داشته و خیلی هم مومن و خانواده دار است و این حرفها و تلفنشان را گرفتم و قرار گذاشتم بروم خانه شان.من هم به مادرم گفتم هر چه صلاح میدانی.چند روز بعد نوبت نگهبانی شب من بود و باید تا صبح در یگان میماندم.بعد از ساعت ۴ رفتم در آسایشگاه خوابیدم تا نوبت نگهبانی برسد.ساعت حدودا پنج و نیم غروب بود که مادرم زنگ زد به موبایلم.من هم با خواب آلودگی گوشی را برداشتم.مادرم گفت:محمد جان امشب ساعت ۹ شب قرار شده برویم منزل آن بنده خدائی که گفتم و تو هم باید بیائی.من با تعجب پرسیدم :مگر شما رفته اید دیده اید دختر خانم را؟که مادرم گفت که دیروز دیده ایم و عجب دختر نجیب و مومنی است و از این حرفها.من هم خیلی جدی گفتم که مادر من من امشب نگهبانم برای چی امشب قرار گذاشتی؟ که گفت :یالا پاشو یه دربست بگیر بیا خونه  دیگه ناز نکن زود باش منتظرتم.من هم با نامیدی رفتم پیش مسئول شب که اجازه بگیرم که او هم وقتی فهمید امر خیری در کار است مشروط بر اینکه شب برگردم پذیرفت که بروم.هوا بارانی بود و دلگیر از نظر من.با تاکسی رفتم منزل که دیدم خواهرم و دامادمان علاوه بر پدرم همه منزلند و منتظر من.قرار شد خواهر کوچکم بماند پیش دامادمان و همشیره تا ما برویم .بعد از اصلاح و حمام و این بازیها رفتیم به آدرس مورد نظر.سر راه پدرم گفت نگه دار گل و شیرینی بگیریم.من آمپرم رفت بالا که پدر جان ما قبلا گل نمیگرفتیم حالا چه شده که پدرم گفت همین که من میگویم.و یک سبد گل گرفتیم ۱۵هزار تومن!وشیرینی.رسیدم جلوی یک آپارتمان ۲۰واحدی تقریبا.زنگ را زدیم درب باز شد و رفتیم جلوی در مورد نظر.سبد گل دست من بود و شیرینی هم دست مادرم.با سلام وارد شدیم.من خیلی دقت نکردم و فقط به ازای چند خانم و آقائی که بودند سلام علیکمی تحویل دادم و بعد از اینکه سبد گل را به پدر خانواده تحویل دادم نشستم روی مبل.خانه ای بود غیر تجملی و بسیار تمیز.همه نشستند.یکی از دختران چائی آورد که مادر خانواده بلافاصله برای جلوگیری از اشتباه من گفت:البته ایشون زینب خانم هستند خواهر زهرای ما که الا هم عقد هستند.بعد پدرها با هم چاق سلامتی کردند و به قول معروف رفتند سر اصل مطلب ولی اینبار پدرم جدی تر حرف میزد و انگار بو برده بود که اینجا همان خانه ی امید ماست و خانه عروس دوست داشتنی اش.بهرحال پدر دختر خانم رویاهای من چند سئوال پرسید درباره درس و سربازی و اینکه آیا اهل ورزش و این حرفها هستم و من هم پاسخ دادم.بعد مادر من بدون اینکه قبلا هماهنگ کرده باشد طی یک نقشه حساب شده پا را درون یک کفش کردن که دو نفر بروند با هم درون اتاق صحبت کنند.مادر و پدر دختر با خود دختر خانم رفتند درون اتاق باهم به مشورتی کردند و بعد از دقایقی که به نظرم زیاد هم شد با پاسخ مثبت برای اینکه ما با هم صحبت کنیم بازگشتند و حالا نوبت من و دختر خانم چادر سفید به سر قصه بود که به اتاق برویم تا با هم آشنا شویم.به فاصله ی پنج متر روبروی هم نشستیم روی صندلی.من کتم را درآوردم و با لبخندی سلام گرمی کردم.انگار یخم واشده بود.او هم جواب سلامی داد و سر بزیر منتظر کلام من بود.من دفترچه ی سئوالاتم رو که ۴سال برایش زحمت کشیده بودم در آوردم و اینطور شروع کردم که:بسم الله الرحمن الرحیم.ببخشید اگه تمایل دارید شما اول شروع کنید یا اگر صلاح میدونید من اول شروع کنم بعد شما سئوال بپرسید.که او پذیرفت.ادامه دادم که معمول است از سلیقه و علایق و این مسائل شروع میکنند ولی به نظر من اینکه طرفین قورمه سبزی را بیشتر دوست دارند یا فسنجان را خیلی مهم نیست و اینطور ادامه دادم که نظر شما راجع به نقش دین در زندگی چیست و او پاسخ داد ، بعد سوالات زیر را پرسیدم :

مرجع تقلیدتان کیست؟اهل مسجد و منبر هیات هستید ؟نظرتان راجع به ولی فقیه چیست؟ چه کتابهائی مطالعه کردید؟هدفتان از زندگی چیست؟اهل موسیقی هستید یا نه؟رفقایتان شما را چه جور آدمی میدانند؟قصد ادامه تحصیل دارید یا خیر؟نظرتان راجع به کار بیرون از منزل چیست؟از همسرتان چه انتظاری دارید؟مهمانی و مهمانی دادن را چقدر دوست دارید؟نظرتان راجع به تعامل با خانواده همسرتان چیست؟چه آرزوهائی از حیث اقتصادی دارید ؟نظرتان راجع به قناعت چیست؟تجملات را چه میدانید؟دوست دارید چند فرزند داشته باشید؟و او پاسخ داد وبعد شروع کرد به پرسیدن چند سئوال محکم و جوندار که با صداقت تمام پاسخ دادم چون میدانستم این حرفها مثل قانون اساسی مهم است و بعد از ازدواج قابل استناد و پیگیری.فکر کنم یک ساعتی با هم صحبت میکردم و در این مدت دختر شاه پریون سرش پائین بود و لابد با خودش فکر میکرد من هم سر بزیرم ولی نمیدانست که ای دل غافل... بگذریم .از اتاق آمدیم بیرون و خوب چون دیر شده بود چند دقیقه بعد خداحافظی کردیم و رفتیم خانه مان و بعد من شبانه برگشتم ادامه نگهبانی را انجام دهم که پستم تمام شده بود و خوابیدم شکر خدا.پدر و مادرم که خیلی راضی بودند و من هم.اما خوب هنوز نظر خانواده آنها را نمیدانستیم و اینرا خوب میدانستم که به کسی تا لحظه ی عقدم دل نبندم .مادرم را رساندیم خانه و پدرم مرا برد به محل خدمتم تا نگهبانی بدهم.من هم که رسیدم دیدم نوبت نگهبانی من تمام شده گرفتم کنار سربازهای دیگر خوابیدم البته بعد از کلی فکر راجع به آنچه دیده و شنیده بودم.چند روز در بیخبری طی شد تا اینکه فرمودند بیایید راجع به مسائل دیگر بحث کنیم و به عبارتی قرار مدار بگذاریم و از این مسائل.مجدد مصدع شدیم محضرشان .بحث راجع به مهریه بالا گرفت که میفرمودند ۳۱۳ و ما عرض میکردیم ۱۱۴و خوب بنده های خدا حق داشتند دختران دیگرشان با ۲۱۲ و ۳۱۳ سکه عروس شده بودند که عدد زیادی هم نبود اما من هم ملاک هائی داشتم برای خودم و راستش مهریه خواهرم را خودم ۱۱۴ سکه گذاشتم آخه خان داداشی گفتنا.بماند.بالاخره زهرا حرف آخر را زد ۱۱۴ سکه بهار آزادی.و از آنجا محبوب قلب من شد .قرار محرمیت را گذاشتیم میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها و عقدمان هم مقرر شد میلاد امیرالمومنین علیه السلام.و عروسی هم یکسال بعد تقریبا..بعد ها بعد ازمحرمیت زهرا داستان های پشت پرده ای برایم تعریف کرد که روز اول که به خانه شان رفته بودم بوی ادکلن هوگوی من که یکی از دوستانم از فرودگاه بیروت گرفته بود تا ساعتها خانه شان را پر کرده بود و ضمنا گفت که فقط بخاطر آن دسته گلی که جلسه اول برده بودیم حاضر شده با من صحبت کند و بعبارتی تو رودر بایستی گیر کرده.البته من اولین خواستگار زهرا بودم که اجازه پیدا میکردم به خانه شان بروم و این مایه مسرت من بود به دلایل گوناگون...خدا را شکر الان ۳سال و اندی از آن زمان میگذرد و ما با صبر و تحمل در کنار هم زندگی خوب و دوست داشتنی ای داریم و بجز مواردی که از یاد خدا غافل میشویم و دنیا و مافیها اسیرمان میکند بقیه ایام با ابتلائات الهی دست و پنجه نرم میکنیم و سعی میکنیم شکر گذار باشیم و امیدوار به رحمت الهی.ما چند دستور العمل تقریبا منحصر بفرد در زندگی مان داریم که با آن خیلی راحتتر زندگی میکنیم:

۱-بعد از عروسی ها و مهمانی ها به هیچ وجه انتقاد و غیبت نمیکنیم و فقط از خوبی ها میگوییم تا لبمان به غیبت و تهمت باز نشود.

۲-هر وقت از دست یکدیگر ناراحت میشویم اول سکوت میکنیم بعدا پیشقدم میشویم در عذرخواهی از هم چون باهم شرط کرده ایم که هرکس که زودتر دیگری را ببخشد او بزرگوار تر است.

۳-سعی میکنیم گناه نکنیم و در موقع انحراف احتمالی جلوی یکدیگر را بگیریم مثل مواردی که من در مورد کسی با عصبانیت سخن میگویم یا مواقعی که در حال رانندگی ناراحت میشوم.

۴-هیچ وقت با هم مثل معلم و شاگرد برخورد نمیکنیم و همیشه مثل دو دوست با هم حرف میزنیم و از هم انتقاد میکنیم.

۵-در مقابل رفتار غیر محبت آمیز خانواده هامان صبوری میکنیم و تحمل.

۶-هدفمان را بهشت در کنار اهلبیت علیهم السلام قرار داده و مابقی دنیا برای مان ارزشی ندارد در مواقعی که سد راهمان است.

و در کل بفرموده حضرت امام خمینی "با هم میسازیم"چون این رمز زندگی سعادتمندانه است.

* بعدا نوشت: احساسم اینست که بعضی ها از تعبیر "رد پای گرگ روی برف"سو ءبرداشت کرده اند و احساس میکنند دیگر از رحمت خدا و ازدواج پاک محروم خواهند ماند در حالیکه چنین نیست و باب توبه و استغفار باز است و میشود از هر لحظه که اراده کنیم برگردیم به آغوش خدا.فقط صبر بر گناه باید داشت و توکل بر خدا.دوستانی داشتم که توبه کردند وسط راه و ازدواج کردند پاک پاک.اکسیری است این توبه..اللهم ارزقنا

 

پیامبر اعظم صلی الله و علیه و آله وسلم:

بهترین جوانان شما کسی است که به میانسالان شما همانندی جوید و بدترین میانسالان

شماکسی است که رفتار جوانان شما از او سر زند.

میزان الحکمه صفحه ۲۸۹

 

این مطلب از وبلاگ من و زهرای خوبم به آدرس زیر برداشته شده است:

02nafar.blogfa.com

الهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

حسینی باشید

یا علی(ع)

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٧ ] [ ۳:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ف.بُن ]

سلام

با عرض شرمندگی 2 ماهی هست که دسترسی به اینترنت برایم بسیار سخت شده، البته انشاالله مشکل به زودی رفع خواهد شد.

برای مطلب حجاب داشتن مد است نظری ارسال شده بود که نظرم را بسیار جلب کرد و تصمیم گرفتم جواب این خواننده گرامی را در اینجا بدهم شاید به درد دیگران هم بخورد

از همه متشکرم

نظر خواننده گرامی:

حجاب امری شخصی است ونمی توان به زور برسرمردم چادر یا روسری کرد
جواب بنده:
سلام
به قول یکی از اساتیدم: "با این حرفت به خدا می گی،خدایا تو که نمی فهمی ولی من می فهمم باید خودمو تقدیم آدمای بی ارزش کنم(نعوذ بالله و بلا نسبت شما البته)" اگر به قول استادم باورتون خدای نکرده اینه که... نه بابا دور از جون! حتی شیطان هم خودشو خدا نمیدونه چه برسه به ماها که برای امام حسین(ع) که برای احیای دین خدا حماسه عاشورا رو آفرید عزاداریم!
الهم عجل لولیک الفرج
التماس دعای فرج
یا علی(ع)
اگر واقعا این مسئله شخی بود خداوند راجع بهش آیه نمی آورد اونهم به این صراحت!(مثل سوره نور آیه30) البته اگر خدای نکرده مشکل ما در قبول توحید و نبوت و معاد باشه که قضیه چیز دیگریه!
امر به معروف و نهی از منکر بر همه ما واجب عینیه نه کفایی(با خودمم هستم!) امام حسین(ع) برای احیای همین چیز ها که به رسم آل امیه و ... حذف شده بود قیام کردند. حواسمون باشه میخوایم زیر کدوم علم سینه بزنیم!!! از الان انتخاب کنیم  چون اون دنیا باید بدجور جوابگو باشیم!شوخی بردار نیستا! خدا بهمون رحم کنه!

فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ ﴿۷﴾ وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ ﴿۸﴾ 

الهم عجل لولیک الفرج
التماس دعای فرج
یا علی(ع)
[ ۱۳٩٢/۸/۱٠ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ ف.بُن ]
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب
--------------- صلوات ---------------

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

دريافت كد دعاي فرج

--------------- --------------- --------------- تدبر در قرآن ---------------- ---------------